بسم رب الشهداء والصدیقین ...
بعد از شهدا ما چه کرده ایم . . .؟!
غـبـار خانـه بـروبیـد ، عیـد می آید ز کوچه هاست که بوی شهید می آید
صدای دلکشی از دور محملم را برد دوباره رایحه ی جبهه ها دلم را برد
کجا شهید بمـیرد که پـرپـری بزنیـم بیا به مجلس ترحیم خود سری بزنیـم
هنوزلشکر ده نزد سـیـدالـشـهداسـت دوکوهه در تب پروازحاج همت هاست
جبین آب ازآن التهاب پر چین است هنوزساحل والفجرهشت،غمگین است
سخن بگـوی طلائیه ،بـاز دلـتنگم بـرای سـجـده ی سـرخ نـماز دلـتـنگم
تبـسمی به من ای فکه، هردو تنهاییم چگونه بعد شـهـیـدان،هنوز سرپایـیم؟
پر از دعای کمیلی ، پر ازجنون کارون کجاست منزل لیلی،جزیره مجنون؟
تو ای شهید که نامت خلاصه پاکیست چقدرپیراهن خاکی تو افلاکی ست!
چـقـدرقمـقمـه ی خالی ات ،ادب دارد هـنـوزنام ابـالفضل ،روی لب دارد
**********************************************

***********************************************
به راستی نمی دانم باید چگونه نوشت که خدایی نا کرده مدیونشان نشوم . . . هرچه بنویسی و بگویی کم گفته ای و ما که ندیده ایم در نوشتن از همه کم بارتریم
مگر خدا یاریم کند که بتوانم از مردان خودش بنویسم...اگر او کمکم نکند صفحه ام چگونه نام همت ها و زین الدین ها و باکری ها و باقری ها را تحمل خواهد کرد؟چگونه میتوان از رشادت های آنان گفت؟مطمئنم هرچه بگوئیم کمتر از آن است که بوده اند
مگر میتوان از سردار خیبر نوشت و همه چیزش را گفت که همت شناختن همت میخواهد و او همان است که بعداز خودش کودکش را شفا میدهد و از دنیا بریده ای که به قول خودش خانه اش پشت ماشینش است...
چگونه باید از زین الدینی نوشت که پدرش میگوید من نمیگویم او و برادرش معصوم بودند ولی منی که پدر آنها بودم گناهی از آنها ندیدم...و چه سری داشت با امام جواد؟ بیست و پنجمین سالگرد شهادتش مصادف با شهادت امام جواد بود...هم خودش و هم امام جواد هم موقع شهادت بیست و پنج سال داشتند...
چطور باید بزرگی چمرانی را رسم کرد که بازرگان سختگیر ترین استادش که به زور به همه پانزده شانزده میداد به چمران داد بیست و دو!....چمرانی که در دل آمریکا چنان با خدایش نجوا میکند که گوئی گمشده ای دارد و می آید و آن را در دل دهلاویه با رقصی چنین میانه ی میدان پیدا میکند
و یا شهدایی که با اسم حسین و حسین وار بی سر و دست شهید شدند و آگاه بودند از شهادتشان
و اگر بخواهی ادامه دهی به یک چیز میرسی که همه شان خدایی بودند و رنگ خداهم گرفتند . . .

:ای شهدا
ما بعد از شما هيچ نكرديم
لباس هاي خاكي تان را در ميدان هاي مين و لابه لاي سيم خاردارها رها كرديم،عهدمان را شكستيم و دعاي عهد را فراموش كرديم،زمان ندبه و سمات را گم كرديم.شربت هاي صلواتي را با نسيان بر زمين ريختيم و به عطش خنديديم.
بر تصاوير نوراني تان روي ديوارهاي شهر رنگ غفلت پاشيديم و پوستر تبليغاتي نصب كرديم.تاول شيميايي را از ياد برديم و غيرت ها را به بهايي اندك فروختيم...
عشق را به بازي گرفتيم و از خونهايتان به راحتي گذشتيم...
اما باز هم اميدي هست!!!
آري ! تا ولایت هست هنوز اميد داريم
**********************************************************
بچه ها نکنه ما هم یادمون بره...یه کسایی هستن که گاه و بیگاه چشم به راه منو شمان.و فقط و فقط بخاطر خومون نه به خاطر خودشون
خیلی گشته بودیم ،نه پلاکی ،نه کارتی،چیزی همراهش نبود.لباس فرم سپاه به تنش بود.چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد.خوب که دقت کردم دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده.خاک وگلها را پاک کردم.دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم.روی عقیق نوشته بود: به یاد شهدای گمنام
ما هم کنارمون توی شهر ۵تا دوست خوب گمنام داریم که مادرشون حضرت زهرا هر شب جمعه زائرشونه
چندبار تا حالا بهشون سر زدیم؟بچه ها اونا خیلی خوب برادریشونو به منو تو ثابت کردن و حالا نوبت ماست که براشون برادری و خواهری کنیم
بیاییم کنارشون.ازشون حاجت بخواییم چونکه امام فرمود اینجا مزار عاشقانه و دارالشفا
کاری نکنیم دلشونو برنجونیم از این به بعد گهگاهیم بهشون یه سری بزنیم و دعا کنیم امسال هم قسمتمون بشه زائرشون بشیم توی "راهیان نور"
اگه دوست داشتین ادامه ی مطلب رو هم بخونین
شادی روح همه ی شهدا صلوات
ادامه مطلب